تبليغاتX
امیر ماهان و مامان

امیر ماهان و مامان

وقتی همه میگفتن غربت تعجب میکردم که چه میگن اما حالا میفهمم حالا که دلم برای کوچمون محلمون حتا جوب های تهران تنگ  شده  باور کنید اینجا اصلان جوب نیست میدونم الان شما هم مثل من میخندن والی باور کنید
تمام تلاشمو کردم تا عید مثل عید ایران بر گذار شه اما نشد نه اینکه من نخوام نه
تازه همه میگن خوش شانسی امسال هوا بهاری بود بازم  با اینکه قبلش بازار نوروزی رفتیم تا حال و هوای عید زنده بمونه اما بعد از عید تنها موندو چه کنم
زنگ زدم به دوستم دیدم یکی سر کار یکی تو خیابون یکی بچشو برده بیرون کلاس
اونوقت دلم برای تجریش هیجان سر پل داد و بیداد تو بازارچه سمنو عمه لیلا میوه فروشه بغل امامزاده و .... همچه چیز تنگ شد
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 0:57  توسط مامان ماهان (مونا)  | 

سلام به همه دوستان عزیز
 
ماهان عسلی امروز  خودش رفت کتاب ریاضی اش را آورد و تا
 
انتها خاند (من بی سواد نیستم این مترجمه اورو مینویسه ...) 
 
اما اصلآ به درس فارسیش علاقه نشون نمیده
 
به زور اسباب بازی میره !!!!!!
 
امروز یک کاری کرد که فهمیدم خیلی دلش تنگ شده برای مامانی و بابایی
 
تو وان حمام بود دیدم داره سجده میکنه
 
گفتم چه کار میکنی
 
گفت یادته بابائی تو حال نماز میخوند اینجوری و مامانی تو  اتاق ؟؟؟؟
 
بدش هم کلی از کارهای مامانی و بابائی که یادش مونده بود برام
 
خیلی دلم بارش سوخت
آخه خیلی تو داره و وقتی که خیلی ناراحته به من میگه
 
منم خودم خیلی دلم تنگ شده گریم هم گرفته بود سعی کردم خودم کنترل کنم
 
عجب دنیائی
 
خوب بسه دیگه فکر کنم همه کلی ناراحت شدن
 
مواظبه خودتون باشین و قدره با هم بودنو بدونین
 
راستی یادم رفت بگم جاتون خالی رفتیم کنسرت کامران و هومن که ماهان
 
 دوسش داره 
 
قبلش میگفت من برام اونجا میرقصم اما بچم هاج واج مونده بود
 
و فقط اونارو نگاه میکرد
 
بعدشم خوانده محبوب من ابی بود که از شانس من ماهان خوابید (البته اگر نمیخابید
 
 باباش باید نگاهش میداشت تا من ....)
 
ولی آقا گله سرما هم خورد از اون شب و من بیچاره از کلاس زبان بدون ماشین با
 
 اتوبوس (آخه اینجا تاکسی نیست فقط مرکز شهرش داره که قیمتش .....)
 
بیام مدرسه دنبالش و ماهانو با تاب ۳۸.۵ با اتوبوس بردم دکتر که خدا کنه اینجا
 
گذرتون به دکتر نیوفته
 
بد تر از بیمارستان های دولتی خودمونه
 
باز اونجا مملکت خودته ی داد بیدادی میکنی اینجا که اصلان هم نمیشه حرف بزنی
 
خلاصه دکتر ساعت ۴ تشریف آوردن و ما از ۲.۳۰ اونجا بودیم
 
البته آقا خوابید چه خور پفی هم
 
میکرد اولین چرک خشکن کانادا را هم از دکتر گرفت !!!!!
 
اینم آخر مامان خوش گذرون
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 6:48  توسط مامان ماهان (مونا)  | 

 خوب دوستان فقط بگین این او هم نمیتونید ببینید!!!!!
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 22:37  توسط مامان ماهان (مونا)  | 

ای یک سری عکس آقا گله 
حالا دوباره شروع میکنم به نوشتن ی کم سخته  اما دیگه باید شروع کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 23:28  توسط مامان ماهان (مونا)  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 23:6  توسط مامان ماهان (مونا)  | 


 سلام دوستان
خوب از ماهان و روزهای اولش براتون بگم كه خیلی خوب مدرسه رو  پذیرفت و حالا با مدرسه ایرانیها مشکل دار و نمیره 
عکس روز اول


و اما از باغ وحش كه ماهان کلی ازش خوشش امد

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 21:0  توسط مامان ماهان (مونا)  | 

salam doostan aziz

khaili vagte ke nayoomadam kami kar dashtam va kami ham moshkelat va hal hosele neveshtan nadashtam ama alan hal shode va mikham fasl jadid zendegi mahan ro baratoon shooro konam mahan dar canada

alan chand vagti hast ke ma omadim canada hala kam kam baratoon migam 

avalin tajrobe mahan az doostan khareji in bood

rafte boodim park va ba 1 dokhtare shen bazi mikardan bad omad too mashin va be ma goft

midoonin khareji kari nadre 

man va babash khob

onsm ba eftekhar goft ona ham mesl ma harf mizanan vagti shen keshe dokhtararo gereftam goft pass yani pass bede dige

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 9:37  توسط مامان ماهان (مونا)  | 

 

سلام به همه دوستان می دونم خیلی تنبل شدم کلی سرم شلوغ بود و مشکلات

سرم ریخته امیدوارم حل بشه

خوب از روز جهانی کودک شروع کنیم که با بچه های مهد رفتیم و خوب بود البته کلی

 بی برنامگی بود ولی خوب خودش یک نوع تفریح بود

 

این ماهان با دوست جون مهد قبلیش ایلیا

این عکس هم موهای ماهان  ببینید مامانی جونش کوتاه کرده

این هم امید کوچولو مریم جون(از دوستان دانشگاه)بالاخره دوستای من هم نی نی

دار شدن و کم کم دارن می رن خونه بخت

تقریبا 5 روزی هم من و ماهان و مامانی و دوستای مامانی زنونه رفتیم مشهد جاتون

 خالی خیلی خوش گذشت!!!

 

کلی هم همتونو دعا کردم

جاتون خالی طرقبه هم رفتیم 

مهد ماهانو عوض کردم و خودش حاضر نیست برگرده مهد قبلی چند بار ازش پرسیدم

 می گه نه اینجا بهتره!!!!!

چند روز پیش در حد انفجار منو عصبی کرد و من هم برای تنبیهش گفتم باید ظرفها رو

 بشوری یه نگاه

بهم کرد و گفت مگه  من کارگرم؟؟؟

گفتم مگه من کارگرم می شورم؟؟

خلاصه مایع تمام شده بود و رفت یکی دیگه از اتاق بیاره و انگار که این کار خیلی

براش گران تمام شده

بود و به غرورش بر خورده بود (تازه 3تا لیوان بود)

با دل خوری در راه اتاق به من گفت حداقل اون شیر ابو ببند تا من مایع ظرفشویو می

 اورم تا اب اصراف نشه؟؟؟؟

و اما ماهانی کلی تو مهد جدید حال می کنه با روز اسباب بازی و من هم از برنامه

ریزی منظمشون و کارهای دقیقشون راضیم روز جلسه برای مادران که پرسش و

پاسخ با روان شناس بود خیلی خوب بود و روز جلسه ای که موسسه سیب برای

 اندازه گیری قد و وزن بچه ها گذاشته بود و توضیحات بسیار عالی که در مورد نحوه

تغذیه داد خیلی خوب بود

هفته پیش هم عروسی بودیم و کلی خوشم امومد که وقتی گروه ارکستر اهنگ

مورد علاقه ماهان (وای وای پارمیدای من کوش؟)رو زد ماهان با چند بچه دیگه پاشدن

 رقصیدن و من کلی حال کردم

 

برعکس اینکه نگران ماهان بودم که بچه ای که اعتماد بنفسش کمه اما می بینم که

زحماتم در مورد اینکه تابستون اونو می فرستادم پارکی که بچه های پررو بودن و خودم

 هم نگران بودم از این موضوع که نکه سرکش بشه که البته تا حدودی شده اما از فاز 

بچه تو سری خور و خجالتی اومده بیرون حتی دیروز تو پارک نیاوران بچه ها رو خیلی

 خوب مدیریت می کرد فقط کمی با بزرگتر ها دیر جوشه ؟؟؟

تازگیها هم تکه کلامش که من خیلی هم بدم می یاد شده :هه هه هه بیمزه!!!!!!

فکر کنم از دوستاش یاد گرفته !!!!!!امیدوارم زودتر از سرش بپره

این هم اقا خوش تیپه من عکس پازلی انداختن تو مهد

 

 

تقریبا از صبح نشستم با این سرعت افتضاح اینترنت تا ۳ بعد از ظهر تا اینها تموم شد

فعلا خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدانگهدار

راستی به ما هم رای بدین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 14:27  توسط مامان ماهان (مونا)  | 

سلا م

سلام صد تا سلام به همه دوستای مهربونمون

خوب تولد گل پسر ما هم شد و ماهان ما 5 ساله شد

حالا بماند که مامانش همون 24 ساله است

و اما براتون بگم از این چند وقته که ما کامپیوترمون 1 ویروس نا قابل گرفته بود و همون

 1 دونه ویروس نا قابل تمام عکسها و مطالبون پاک شد و بماند که من با چه سختی

 دوباره اینها را پیدا کردم

و کلی هم سرمون شلوغ بود چون 6 تا عروسی و 1 مهمونی بزرگ دعوت شدیدیم که

 چند تا شون را نشد بریم

تا اینکه 1 تولد خودمون برای گل پسره گرفتیم 5 تا از دوستاش بودن و دوست جون

های مامانیش

 

ماهان یکی از کادوهاش لاک پشت بود و اینو 1 هفته قبل از تولدش گرفت و بماند که

بیچاره لاک پشت جون به لب شد تا این ماهان ما ازش سیر شد وگرنه فکر کنم لاک

پشتی که عمرش 100 ساله اگر قرار بود ماهان به این کارهاش ادامه بده شاید 1 ماه

 هم دوام نمی اورد اما خوب شانس داش و ماهان زود ازش سیر شد

 

دیگه از بلبل زبونیهای این پسره بگم که

برای تولدش قرار شد بره اسباب بازی فروشی و 4 تا اسباب بازی از طرف من باباش و

 مامانیش و بابایاش (مامان و بابا من ) انتخاب کنه و قبلش هم اقا می گفت پس

مامان بزرگ بابا چی می شه ؟ (مامان باباش سنش بالاست و هرچی می گیم این

 مامان باباته نه مامان بزرگش قبول نمی کنه)   مگه منو دوست نداره ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بچه ام اونقدر اقا است که یک تفنگ خرید وگفت دیگه  بسه مامان بعد که 4 تا کادو را

گرفت دایم می گفت وضعت خوبه ها مامان مرسی مامان مهربونم 

و 16 شهریور هم 4 تا از دوستاشو دعوت کردم که یکی از دوستاش یادش رفته بود

 کادو شو بیاره ماهان هم 1-2 بار بهش گفت تو هم که کادو برام نیاوردی بیچاره

 دوستش البته  فرداش کادوشو اورد

وقتی کادوشو گرفت اومد گفت مامان اینو دادشم داده اونقدر کادو دوست داره

براش بیارن اصلا هم باهاشون بازی نمی کنه فقط 1 روز!!!

دست خاله ملودی و خاله سارای مهربونش هم درد نکنه  مرسی  خاله های نازنین

       

ماهان هر وقت از خواب پا می شه من کلی قربون صدقه اش می روم یک روز ماهان

 بعد از صبحانه اذیت کرد و من هم دعواش کردم ماهان هم برگشت گفت چرا بیخودی

 ادای مهربون ها را در می اوری ؟؟؟

دیروز  من و مامانم داشتیم حرف می زدیم و کمی من ناراحت شدم و صدام بالا رفت

 ماهان اومد به من گفت چرا این جوری برخورد می کنی با مامانی من؟؟

 

امروز هم ما کلی مراسم عزا داشتیم از دست ماهیمون که مرد بیچاره و ماهان اصلا

 رضایت نمی داد و دایم می گفت نه نمرده هنوز روحش توی تنش هست!!!!

بعد هم که گفتم بندازیم دور گفت نه گربه ها می خورنش بالاخره رضایت داد چالش

کنیم اما یکهو یاد فیلم عید افتاد که شریفی نیا را خاک کردند و روش سوسک و ..

اومد می گفت نه الان همه جنورها می ایند می خوردش  و بعد هم ظرف ما هی رو

 گرفته بود و تا 1-2 ساعتی هی بغض می کرد

من تعجب کردم که چه جوری یادشه فیلم عید البته همیشه همه چیز خیلی خوب

 و حتی بهتر از من یادش می مونه مامان های مهربون کوچولوهای شما هم این قدر

 حافظه شان خوب؟؟؟؟


فرضا ما هر وقت می ریم تجریش ماهان کنار بازاچه یک پسره که ازش فلفل می

 خریمو قشنگ یادشه یا خوب می دونه لاک پشت فروشه کجاست؟؟؟؟؟

حالا دیگه خدا داند ما با این حافظه چه کنیم

این هم عکس عسلی مامان که با اهنگ موبایل خوابیده

 

نماز روزه همه شما عزیزان قبول تورو خدا موقع افطار ما رو هم دعا کنید یادتون نره

 می گن دعا برای دیگران بهتر می گیره

فعلا خدانگهدار

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 13:9  توسط مامان ماهان (مونا)  | 

سلام به همه دوستان مهربونم با پیغامهای پر از روحیه

 

 شون

 

و یک تشکر مخصوص از خاله زری (مدیر مهد)به

 

خاطر زنگ زدن ها و پیگیری هاشون

 

مرسی خاله زری نازنین من و ماهان همیشه شما را

 

دوست دارم

 

و اما شکر خدا جواب بیوبسی ماهان نشون داد که خال

 

 هستش و اون مورد بده که اصلا دوست ندارم اسمشو

 

 بگم نیست اما باید در هر حال عمل بشه

 

واما از ماهان براتون بگم که خیلی با جدیت سریال

 

 3*4 رو نگاه می کنه و جالب گاهی اوقات به من

 

 میگه مامان اینجا مگه چی گفت که خندیدی ؟

 

جالبه که ماهان به این نتیجه رسیده که پیوست

 

ابروهاش اخمو می کنتش و بین خودمون بمونه که بی

 

 اجازه قیچی ابرو منو برداشته و مثلا بدون اینه

 

ابروهاشو به این وضع در اورده

 

البته بعد از کلی صحبت قانع شد که پسر ها ابروشونو

 

بر نمی دارن و جالب تر اینکه به دایی هم پیشنهاد داده

 

 وسط ابروهاشو برداره!!!!!

 


و اما این عسلی ما چند روز کلی مرام گذاشته بود

 

برای دوستاش :

 

قضیه از این قراره که من چند وقته با پدرم می

 

فرستمش پارک تا کمی جسارت لازم یک پسر رو پیدا

 

 کنه و از لوسی و یکی یکدونه بودنش کم بشه تا بعدا

 

بتونه گلیم خودشو از اب بیرون بکشه ماهانی هم اونجا

 

 3 تا دوست پیدا کرده که با ماهان بازی میکنند و با هم

 

 2 باری هم استخر رفتن و اما بشنوید از مرامی که

 

 ماهان براشون گذاشته

 

ماهانی رفته بوده برای خودش شیر کاکایو خریده بوده

 

(اقای سوپر اشناست وبهش به حساب من شیر کاکایو

 

 داده)

 

ماهان هم اومده و دوستاش رو دیده و در نتیجه احساس

 

 کرده زشته جلوی اونها بخوره و اونها نخورند در

 

 نتیجه رفته و دوباره به حساب من شیر کاکایو برای

 

دوستاش گرفته بعد اینکه اومد خونه و با هم حرف

 

زدیم قرار شد بدون اجازه این کارو نکنه در نتیجه

 

دفعه بعد رفته چیپس گرفته بهش می گم شما که گلوت

 

درد می کرد چرا چیپس گرفتی کاملا حق به جانب

 

گفت : چون شیر کاکایو رو نمی شد که به دوستام بدم

 

باید اینو می گرفتم تا با هم بتونیم بخوریم!!!!!!

 



 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 11:0  توسط مامان ماهان (مونا)  |