تبليغاتX
Lilypie 5th Birthday Ticker امیر ماهان و مامان

سلام به همه دوستان مهربونم با پیغامهای پر از روحیه

 

 شون

 

و یک تشکر مخصوص از خاله زری (مدیر مهد)به

 

خاطر زنگ زدن ها و پیگیری هاشون

 

مرسی خاله زری نازنین من و ماهان همیشه شما را

 

دوست دارم

 

و اما شکر خدا جواب بیوبسی ماهان نشون داد که خال

 

 هستش و اون مورد بده که اصلا دوست ندارم اسمشو

 

 بگم نیست اما باید در هر حال عمل بشه

 

واما از ماهان براتون بگم که خیلی با جدیت سریال

 

 3*4 رو نگاه می کنه و جالب گاهی اوقات به من

 

 میگه مامان اینجا مگه چی گفت که خندیدی ؟

 

جالبه که ماهان به این نتیجه رسیده که پیوست

 

ابروهاش اخمو می کنتش و بین خودمون بمونه که بی

 

 اجازه قیچی ابرو منو برداشته و مثلا بدون اینه

 

ابروهاشو به این وضع در اورده

 

البته بعد از کلی صحبت قانع شد که پسر ها ابروشونو

 

بر نمی دارن و جالب تر اینکه به دایی هم پیشنهاد داده

 

 وسط ابروهاشو برداره!!!!!

 


و اما این عسلی ما چند روز کلی مرام گذاشته بود

 

برای دوستاش :

 

قضیه از این قراره که من چند وقته با پدرم می

 

فرستمش پارک تا کمی جسارت لازم یک پسر رو پیدا

 

 کنه و از لوسی و یکی یکدونه بودنش کم بشه تا بعدا

 

بتونه گلیم خودشو از اب بیرون بکشه ماهانی هم اونجا

 

 3 تا دوست پیدا کرده که با ماهان بازی میکنند و با هم

 

 2 باری هم استخر رفتن و اما بشنوید از مرامی که

 

 ماهان براشون گذاشته

 

ماهانی رفته بوده برای خودش شیر کاکایو خریده بوده

 

(اقای سوپر اشناست وبهش به حساب من شیر کاکایو

 

 داده)

 

ماهان هم اومده و دوستاش رو دیده و در نتیجه احساس

 

 کرده زشته جلوی اونها بخوره و اونها نخورند در

 

 نتیجه رفته و دوباره به حساب من شیر کاکایو برای

 

دوستاش گرفته بعد اینکه اومد خونه و با هم حرف

 

زدیم قرار شد بدون اجازه این کارو نکنه در نتیجه

 

دفعه بعد رفته چیپس گرفته بهش می گم شما که گلوت

 

درد می کرد چرا چیپس گرفتی کاملا حق به جانب

 

گفت : چون شیر کاکایو رو نمی شد که به دوستام بدم

 

باید اینو می گرفتم تا با هم بتونیم بخوریم!!!!!!

 



 

+ نوشته شده توسط مامان ماهان (مونا) در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت 11:0 |

با سلام به همه دوستان نازنینم

 

ماهان این ماه مهد نمی ره و فکر کنم تا اخر تابستون هم نرود

 

چون ما قرار بود یک سفر 7-8 روزه داشته باشیم که فعلا کنسل شد و

 

 الان هم که کلی مشکل داریم

 

ماهانی یک خال بزرگ مادرزادی داره تو سرش و حالا زخم شده

 

خواهش می کنم ماهان کوچولو منو دعا کنید

 

چهارشنبه رفتیم بیوبسی(نمونه برداری)10-15 روز دیگه جواب میدهند

 

پسرکم اون قدر اقا بود 1 امپول به سرش زدن اما فقط 1 کوچولو گریه

 

کرد خود دکتر هم بهم گفت خیلی اقاست این پسر شما

 

الان هم 1 بخیه زدند بگذرید که دم در مامان مونا هم گریه کرد

 

حالا فکر کنم این تابستون 1 عمل داشته برای برداشتن خالش داشته باشیم

 

خواهش می کنم ماهان کوچولو منو دعا کنی

 

و اما روز مادر مادر من به ماهان عسلی گفتم برام کادو چی گرفتی اون

 

هم یک کم فکر کرد و بعد رفت با اب دهنش اشک مصنوعی برای خودش

 

 درست کرد و اومد با یک گردن کج و گفت مامان من خیلی ناراحتم برات

 

 هیچ چی نگرفتم!!!!!


یک روز هم رفت اسباب بازیهاشو اورد و چید و هی گفت اینو کی گرفته

 

 برام و مال باباش 7-8 تا شدو مال من 2-3 تا بعد هم برگشت به من

 

 گفت :


انگار نه انگار من بچه اش هستم ! اخه ادم برای بچه اش همش این چند تا

 

 اسباب بازی رو می خره؟؟؟

 

حالا لطفا بگین به من به سوال های فلسفی ماهان من چی جواب بدم؟؟


1. مامان تلفن خدا چنده می خوام باهاش حرف بزنم ؟؟

 

2.(بعد از دیدن 2 بچه عقب مونده رو ویلچر) مامان چرا خدا اینها رو این

 

 جوری کرده ؟ مگه اینها چی کار کردن؟

 

همیشه سالم و شاد باشید

 

+ نوشته شده توسط مامان ماهان (مونا) در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 21:21 |
سلام به همه دوستان

داشتم با خودم فکر می کردم قبلا خیلی زرنگ بودم اما الان خیلی

 تنبل شدم می دونم چرا ؟؟

و اما اتفاقهای

۱. طبق معمول این دیسک کمر کمر من دوباره گرفت و من هم دیگه

 باهاش کنار اومدم دکتر هم اب پاکی رو ریخت رو دستم و گفت

خوب بشو نیست باید باهاش کنار بیای جالب اینکه قابل عمل کردن

 هم نیست این وسط موندم

۲. ماهانی هم سرما خورده از ایلیا دوست جون جونیش گرفته

 جالب که می گه نه من خودم خواستم (که مبادا ایلیا در نظر من بد

 جلوه کنه!!!)عسلی مامان دیروز خیلی جالب قبول کرد امپول بزنه و

 وقتی من پشیمون شدم و گفتم بگذار بعدا گفت نه می خوام امپول

 بزنم

اخه قربونش بشم خیلی هم کم فقط در زمان زدن امپول گریه کرد

 همین !!!

۳. ۵ شب پیش نفس مامان نشسته بود و من هم داشتم روزنامه

می خوندم که اومد گفت مامان اینجا رو ببین نوشته ماهان   من 

 

عسل من اولین بار توانست بخونه

۴. خوب با راهنمایی مدیر مهد مشگل دروغگویی هم حل شد

۵. جشن پایان بهار مهد دیروز بود ماهان نقش گاو بود اما اقا گاوه

 مریض بود من هم شب قبلش کلی تلاش کردم اقا گاوه ما حضور

فعال داشته باشه البته خوب بود خوب کی خوند شعرشو ولی

کمی هم تب داشت جالب من اجازه گرفتم که برای وبلاگم عکس

بگیرم و خوب چون خاله زری مهربون وبلاگ ما رو میبینه به من اجازه

 داد مرسی خاله زری مهربون و مرسی به خاطر همه تلاشهاتون

 این هم اقا گاوه

 

 این هم ماهان با دوستاش

 

در حال اجرای سرود!!!نفس منه دیگه

+ نوشته شده توسط مامان ماهان (مونا) در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 11:59 |

سلام

اول یک خبر خوب که مامانی (مامان من )از مسافرت 2.5 ماهه خود

بازگشتند و عسلی من که کلی دلشتنگ شده بود یک نقاشی خیلی

خوشگل برای مامانی کشید و بماند که دیگه چقدر خودشو لوس کرد, و

 مامانیهم سنگ تمام گذاشته بود و یک ساک اسباب بازی برای ماهانی

اورد!!!

اما از در اپارتمان بگم که ماهان از صبح که می رفت مهد در جریان بود

 

 که قراره عوض بشه تا شب ساعت 10 هم تمام نشده بود صبح که

 

وروجک من می خواست بره مهد دید در عوض شده بدو بدو اومد بهم

 

گفت: مامان انشاا.. در عوض شده!!! 

 

این هم طریقه بکار بردن کلمات قنبله !!!!

 

مهد ماهان ازم خواست به ماهان بگم باباش چه کاره است من هم بهش

 

 گفتم شرکت ساختمانی داره اما ماهان نفهمید من هم به زبان ساده تر

 

 توضیح دادم  

 

 ماهان هم به مربی اش  گفته: اگه خانه ای خراب بشه بابا با دوستاش

 

 میرن و درست میکنند

 

خوب حالا حتما مربیشون فکر کرده باباش بناست!!!

 

این هم وروجک من با اون دوتا گوش ببر و نقاشی صورت که همه اش

 

نتیجه خونه نشین شدن مامانشه!!!

 


عسلی من عشقش شده مهد و ایلیاست

 

و با کمال تعجب چند روز پیش خودش پیشنهاد داد برای تک تک مربی

 

 هاش نقاشی بکشه وجالب 10 تا نقاشی حتی برای مربی بچه های

 

 کوچک هم کشید واخرهاش می گفت تو هم بیا کمک!!!

 

من هم که کاملا مخالف هر چیز غیر طبیعی و کلک هستم گفتم نه باید

 

 نقاشی خودت باشه بیچاره عسلی همه رو خودش کشیدومن هم که

 

  کلی از این کارش خوشم اومد و شاهد تلاشش بودم براش جایزه گرفتم

 

 تا مربی هاش بهش بدن

 

 ماهان اینها اردو داشتن و من هم نمی دونستم که همه می روند دار اباد

 

 و ما هم هفته قبلش رفته بودیم و باباش هم خیلی دوست نداره من هم

 

گفتم نه ولی اگه می دونستم همه می روند من

 

 هم می گذاشتم ماهانی بره ماهان هم ناراحت شده بود و با گریه برام

 

گفت همه رفتند و منو نبردند من هم خیلی ناراحت شدمالبته باید به

 

 من می گفتند همه می روند و فقط ماهان می مونه عشق من هم که

 

 حساسه کلی ناراحت شده بود

 

 

و اما من  دندونم بعد از روت کالان دندانم ابسه کرده و 1 هفته است که

 

اذیتم

 

خوب  1 سوال به نظر شما با دروغگویی بچه باید چگونه برخورد

 

کرد؟ماهان 2-3 باره دروغ گفته نمی دونم چه بکنم!!؟؟

 

عسلی من با نمره 19.80 از کمربند سفید به زرد در تکواندو ارتقا

 

یافت و بماند که عسلی با لاترین نمره شد و شدیدا مورد علاقه مربی

 

تکواندوست!!

 

 

 

 

این هم عکس ماهان با برناز عسلی که رفتند کانادا و من واقعا جای

 

خالیشون احساس می کنم افسانه جون امیدوارم به تمام ارزوهات

 

 برسی و زودتر بتونیم همدیگر رو ببینیم

 

 

 

+ نوشته شده توسط مامان ماهان (مونا) در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت 11:18 |
سلام

ماهان و من این مدته کلی سرمون شلوغ بود!

ماهانی مهد میره و تا ۲.۳۰ و من هم کلاس در نتیجه ۳ می امدیم خانه و بعد هم استراحت و کارهای خانه!!!

این ها عکسهای ماهانی است برای عید که بالاخره خاله زری (مدیر مهد)به ما دادند و ما تونستیم تو وبلاگمون بگذاریم!!!

 

+ نوشته شده توسط مامان ماهان (مونا) در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:31 |
سلام

عید همگی مبارک !!!! امیدوارم که سال خوبی رو شروع کرده باشید و تا

انتها هم به خوبی طی کنید

و اما مادر گرام بنده که راهی اروپا پیش فک و فامیلشون شدند به مدت ۳-

۲ ماه و ما رو تنها گذاشتند 

ما هم با پدر و برادرم عید را در تهران و در حال دید و بازدید سر کردیم

اما از ماهانی بگم که رفته بودیم عید دیدنی و خانومی اونجا سیگار

 می کشید و ماهان که مخالف سر

سخت سیگار خیلی حق به جانب به خانموه:

مگه خانوما سیگار می کشند

اون خانوم هم با تعجب :

نه اما دندون درد دارم

ماهان : سیگار سرطان می یاره !!!!


خانومه:

عکس عسلی موقع تحویل سال !!!!

 

عکس عسلی روز ۱۳ بدر با دختر دختر خاله ام و پسر دختر خاله ام در

کارخانه و گلخانه که ۵۰ نفر

 می شدیم و کلی بهمون خوش گذشت

و اما الان که دارم می نویسم ماهانی خوابیده و من یکهو دیدم ماهان یک

 فن تکواندو زد فکر کردم بیداره

اما در کمال تعجب خواب بود !!!!!

فعلا خدانگه دار

+ نوشته شده توسط مامان ماهان (مونا) در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 16:42 |
سلام به همه دوستان نازنین

من امتحانم تمام شد و ماهان گلی هر روز مهد و من تو خونه ام با این

هوای بد!!!

ماهان عسلی خیلی پسر خوبی شده اخه کمی خجالتی بود و حالا بهتر

شده

و اما دیروز با مامانی (مامان من)بحث شون شده بود و من به عنوان داور

 حضور داشتم مامانم شروع کرد به توضیح و بعد به ماهان گفت این کارت

خیلی بد بود

ماهان هم برگشت گفت من با شما صحبتی ندارم مامان مونا گوش

کن!!!!!!!!!!!!!!

من هم که قیافه جذی گرفته بودم خندم گرفت و ابهت مامانیم خراب شد

ماهان به کلاس ارفش کمتر توجه نشان میداد اخه پسرم خودش ضرب میزنه

به خاطر همین مربی اش گفته ماهان خودش چون بلده پس ما می بریمش

  • کلاس بلز یعنی با بچه های پیش دبستانی

یک موضوع دیگه که اتفاق افتاده:

همسایه بالایی ما مال سفارت لیبی هستند یک اقا با زن و پسر ۲-۳

سالش که اصلا فارسی بلد نیستند!!!

ماهان ۱ بار خواست باهاش دوست بشه اما نفهمید که چی می گه و

نتونست اما خیلی دوست داره باهاش ارتباط برقرار کنه

حالا ماهان سوره ناز (ناس)را یاد گرفته

و به من گفت مامان اینا یعنی چی (منظورش معنی سوره)

گفتم عربی است

بعد از چند روز ماهان : مامان این ارمنیه !!!

من: مامانی عرب نه ارمنی

ماهان: اهان می خوام برم پیشش

من: اخه تو که نمی تونی باهاش حرف بزنی

ماهان: چرا می رم می گم بسم ا.. الرحمن الرحیم

من :

این هم عکس کلاس تکواندوقربونش بشم من

 

 

 

+ نوشته شده توسط مامان ماهان (مونا) در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 11:27 |

سلام

 

من دیگه امتحانمو دادم الان 2-3 روز خونه نشین شدم!!!!


این گل پسر من اونقدر مهد کودکشو دوست داره که من  ماه دی و بهمن هر روز نوشتمش تا

 

2 بعد از ظهر !!

 

البته کلاس تکواندو و ارف هم داره

 

حالا عکساشو براتون می ذارم تا اخر هفته قول میدم!

 

چند روز پیشها ماهان سوره ناز یاد گرفته بو(پیدا کنید این سوره را !!!)

 

بعد که برام خوند فهمیدم یعنی ناس

 

حالا هر چی هم که می گم ناس می گه نه خاله مریم (مربی مهد) گفته ناز!!!!

 

البته این مهد شون یک مدیر واقعا خوب دارن و هفته پیش هم یک روانشناس اطفال اومدن

 

مهدشون و کلی

 

توصیه های خوب برامون کردن

 

ماهان عسلی هم کلی شعر یاد گرفته و اخلا قش خیلی بهتر شده

 

احساس می کنم محیط مهد اونو بزرگتر و فهمیده تر کرده

 

حالا هم از من بیچاره 5 تا داداش و 1 خواهر می خواد!!!!!

 

فعلا خدا حافظ
+ نوشته شده توسط مامان ماهان (مونا) در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 15:18 |
سلام دوستان!!!

یک موضوع جالب بود که دلم نیومد ننویسم!!!!

در مهد ماهان اینها جلسه اولیا و مهد بود و مربی ماهان گفت چون ماهان ۱ ماهه اومده شما نمی خواهد بیایید!!!!!

من هم نرفتم ماهان وقتی اومد خونه گفت : من از دست شما عصبانی ام !!!

گفتم : چرا؟

گفت : همه مامانها اومده بودند فقط شما نبودی من هم غصه خوردم

گفتم : مامانی چه جوری غصه خوردی؟؟

رفت یک گوشه زانو هاشو بغل کرد و قیافه غمگین گرفت!!!!!!

یک شب هم که پا درد داشت و خوابش نمی برد پاشد و گفت :

مامان من خیلی غمگینم چرا پاهام درد می کنه!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط مامان ماهان (مونا) در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت 17:56 |
سلام به همه دوستان خوب و نازنین!

ماهان عسلی دیگه می ره مهد کودک یک روز در میان و کلاس زبان هم دارن!!!

و اما از شیرین زبونی این اقا بگم که به مامانی اش در دفاع از داییش گفته:

چرا حق دایی رو نمی دی مامانی!!!!:)  :)

ماهان عسلی مهدشو خیلی دوست داره و من هم خیلی راضیم مهد خوبه تا فعلا!!!

 

+ نوشته شده توسط مامان ماهان (مونا) در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت 15:15 |